چند چهارراه بالاتر، پيرمردي هست كه از حواشي سجّادهاش خوشهخوشه نور ميريزد. نشسته بودم به آفتاب تسبيحش نگاه ميكردم. زير لب ميگفت:
«خدايا! آن قليل صدهزارهزار سجده و روزهاي مكرّر و شامگاهاني كه در پيشگاهت ايستادم، هديّه بر مهدي.
سرش به سلامت! عمرش دراز باد!».
آنجا ميان كتابها، مردي نشسته قلمبهدست،
در چهرهاش لطافت آلاله آشكار،
دستش مجراي آفتاب،
فكرش مجلاي نور
در پيش رو، خطّي نوشته سرخ:
«جوهر قلم عالم، بهتر از خون يك شهيد»
در زير لب زمزمه دارد به ناز و راز:
«مهدي جان!
عمر من چه بود به پيش تو، جز برگ سبز مورچهاي به پيشگاه سليمان.
هرچه كردهام به آستانت تقديم ميكنم.
سرت به سلامت! عمرت دراز باد!».
اي نازنين! اعمال ما آنگاه ماندني است كه در آستان مهدي فدا شوند.
«سرش به سلامت! عمرش دراز باد!».
|