تبليغاتX
بگیر دست مرا سردم است یازهرا


بگیر دست مرا سردم است یازهرا

نه این راو نه ان را دوست دارم امیر المومنین را دوست دارم

چهره ي عمل نيك

چهره ي عمل نيك

حضرت امام علي (ع)فرمود:در آخرين لحظات عمر انسان واولين لحظه هاي زندگي آخرت فرزند مال وعمل او در برابرش ظاهر ميگردند مؤمن به طرف عملش متوجه ميگردد وميگويد:((به خدا سوگند من در دنيا نسبت به تو بي ميل نبودم واكنون به سوي تو توجه دارم))عمل:من همراه تو در تمام لحظه ها هستم تا من و تو در برابر (دادگاه خداوند)قرار گيريم.اگر انسان دوست خدا بود آن دوستي به صورت لباس بسيار زيبا ونيزبا عطر روح بخش به او ميگويد:بشارت باد تورا به بهشت و نعمتهاي آن ومقدم تو گرامي باد .او به آن مجسمه نوراني گويد:تو كيستي؟ مجسمه گويد:من عمل نيك تو هستم كه از دنيا به بهشت جريان يافته است.

نویسنده: ׀ تاریخ: جمعه 22 آذر1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

قسمت دوم

چند چهارراه بالاتر، پيرمردي هست كه از حواشي سجّاده‌اش خوشه‌خوشه نور مي‌ريزد. نشسته بودم به آفتاب تسبيحش نگاه مي‌كردم. زير لب مي‌گفت:

«خدايا! آن قليل صدهزارهزار سجده و روزهاي مكرّر و شامگاهاني كه در پيشگاهت ايستادم، هديّه بر مهدي.

سرش به سلامت! عمرش دراز باد!».

آن‌جا ميان كتاب‌ها، مردي نشسته قلم‌به‌دست،

در چهره‌اش لطافت آلاله آشكار،

                                                                                    دستش مجراي آفتاب،

                                                                                                               فكرش مجلاي نور

در پيش رو، خطّي نوشته سرخ:

«جوهر قلم عالم، بهتر از خون يك شهيد»

در زير لب زمزمه دارد به ناز و راز:

«مهدي جان!

عمر من چه بود به پيش تو، جز برگ سبز مورچه‌اي به پيشگاه سليمان.

هرچه كرده‌ام به آستانت تقديم مي‌كنم.

سرت به سلامت! عمرت دراز باد!».

اي نازنين! اعمال ما آن‌گاه ماندني است كه در آستان مهدي فدا شوند.

«سرش به سلامت! عمرش دراز باد!».

نویسنده: ׀ تاریخ: سه شنبه 12 آذر1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

خدايا چه شد مهدي؟

بسم الله الرّحمن الرّحيم

«صلّي اللّه عليك يا وليّ العصر أدركنا»

از كوچه‌ها كه مي‌گذرم، گاهي چيزهاي عجيبي به چشم مي‌آيد.

گاهي از چاك سينه‌ي ديوار، شكوفه‌اي از مهر سربرآورده است.

گاهي در انحناي يك كوچه، اقيانوس ايستاده است.

گاهي بر پلّه‌هاي شكسته‌ي يك خانه، آفتاب نشسته است.

امروز در عالمي ميان خواب و بيداري، در كوچه‌باغ تنگ فقر و نداري، كودكي را ديدم كه سكّه‌ي كوچكي را به اشك‌ها شست‌وشو مي‌داد. او دست دراز كرد به سوي صندوق صدقات، سكّه را به كام صندوق انداخت و گفت:

«خدايا چه شد مهدي؟ سرش به سلامت! عمرش دراز باد!».

نویسنده: ׀ تاریخ: یکشنبه 10 آذر1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to 14eshgh.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20