تبليغاتX
بگیر دست مرا سردم است یازهرا


بگیر دست مرا سردم است یازهرا

نه این راو نه ان را دوست دارم امیر المومنین را دوست دارم

درد دلی با شهدا

 

 

گناه من نيست 

من، نمي‌شناسمت. باور کن! بهانه نيست. حرف، حرف دل است. شايد از دلي غافل. گاهي، آن هم به بهانه‌اي، نامت را شنيده‌ام. سوسو زنان به هر سو، چشم دوختم تا نوري از وجودت را دريابم، تا چشمانم بيدار شود. مي‌گويند: شجاعت، شرمنده شمايل شما بوده. مروت، درمانده مردانگي‌هاتان و «خوبيها» وامدار خوبيهاتان. کجا رفته‌ايد؟! خوبان خدادوست کجا رفته‌ايد؟! غريبان شهر!

گناه من نيست

که آن روزها، روزي‌ام نبود، که روزها را با شما باشم و شبها را با شما روز کنم. مي‌گويند: روزها و شبها فرازها را «صابر» بوديد و نشيبها  را «شاکر». مي‌گويند: زمزمه دعايتان با نغمه قرآن و توسل آميخته بود و سنگرهاتان پر بود از بوي باران، بوي سبزه.

گناه من نيست

من تاکنون به لاله‌زار لاله‌هاي عاشق نرفته‌ام. آري! من، تاکنون شهر حماسه و ايثار را نديده‌ام. مي‌گويند: رنگ خاکش چون دشت شقايق‌هاست. راست مي‌گويم، من هنوز جبهه را نديده‌ام. من، سرزمين‌هاي هجران کشيده را نمي‌شناسم.

گناه من نيست

من به جستجوي شما آمده‌ام و شما را نيافته‌ام. زنجير بند هواي نفس و اسير ديدني‌هاي دنيا شده‌ام و ديگر شما را نمي‌شناسم. آنقدر غرق در دنيايم که يادم مي‌رود، ياد شما حماسه‌سازان حماسه سرخ جبهه‌ها را.

گناه من نيست

کمتر کسي از روزهاي خوب شما برايم مي‌گويد. از سکوت شب سنگرها، از درد دلهاي شبانه. کمتر کسي برايم قصه‌هاي عاشقانه و صادقانه‌تان را مي‌گويد. کمتر برايم از نگاه پرعاطفه و حرف‌هاي عاشقانه مي‌گويند کمتر لحظه‌هاي سبز شما را برايم روايت مي‌کنند. کمتر زمزمه حديث سفرهاي غريبانه را مي‌شنوم. آري! من آشناي غزلهاي خاطرات شمايم. گاهي در دلم سوگواره برپا مي‌شود. گاهي دلم براي صداي خمپاره‌ها مي‌تپد. دلم براي نخلهاي سوخته مي‌سوزد و آهسته و بي‌صدا ساقه زرد غم و اندوه در دلم ريشه مي‌کند و به ياد شما آواي غريبي سر مي‌دهم و در اين روزگار غريب به غربت و تنهايي خود مي‌گريم و به ياد شما، دوباره جان مي گيرم.

گناه من نيست

من، از شما جدا مانده‌ام. من، قصه مرغان مهاجر را بارها شنيده‌ام. من، قصه عروج را از دشت شقايق‌ها نشنيده‌ام. اما، نشانه غربت شما را از زمان و زمانه ديده‌ام. من، حديث حادثه‌ها را شنيده‌ام.

گناه من نيست

روزگار، نه. زمانه، نه. زمان، زمان غريبي است. غربت ياد شهيد غيرت‌هاي رفته به باد را زنده نمي‌کند. غربت ياد شهيد حديث عشق و جنون را رها نمي‌کند. غربت ياد شهيد صحبت سرخ لاله‌ها را هويدا نمي‌کند. غربت ياد شهيد ابرهاي تيره دل را سپيد نمي‌کند وغربت ياد شهيد غيرت ما را شعله‌ور نمي‌کند. آري، زمان زمان غريبي است.

گناه من نيست

قرارهاي امروزي آواي بي قراران را از يادها برده است، ترانه‌هاي امروزي ترانه‌ي دلنواز باران جبهه‌ها را از بين برده است. آري! آواي باران به گوشمان نمي‌رسد. عطر سرخ ايثار بويش را از دست داده است.

گناه من نيست

چشمهاي غرق به مال چشمهاي فانوسي آن روزها را از ياد برده است. لبخندهاي مايل به دنيا لبخندهاي دريايي دريادلان را فراموش کرده است. آري! آسمان سينه‌هامان از آواي غربت ياران، بغض ابر گرفته است.  کجائيد؟! اي لبهاي خاموش، تا با صداي آشناي خود برايم بگوئيد رازهاي در زنگار نهفته را، قصه شوق پرواز را.

گناه من نيست

باور کنيد! من اسير دنياي دردآلود و نازيبا شده‌ام و از زيباييهاي شما فاصله گرفته‌ام. من، اسير مردابهاي تباهيم. طوفان حوادث، در اين زمانه غربت از شما جدايم کرده است.

گناه من نيست

آن قدر کوچک بودم، که گرماي جبهه‌هاي جنوب را نچشيده‌ام. آن قدر که در سنگرهاي خون و خمپاره نجنگيده‌ام.

گناه من نيست

مردمان گرم جوش و مهربان آن روزها را نديده‌ام. من شهر نخلهاي سوخته را نديده‌ام. خاک گلگونش را نمي‌شناسم. من چشم‌اندازهاي تماشايي‌اش را نديده‌ام. نخلهاي ثابت و نخلهاي بي سر را نديده‌ام. آري! من سوگ گلها را نديده‌ام. حکايت پرپر شدن لاله‌هاي خفته در بستر خون را نشنيده‌ام. حکايت شقايقهاي سوخته را، حديث شجاعت و شهامت شما را نشنيده‌ام. آري! من صداي گريه‌هاي کودکان بي مادر را نشنيده‌ام. آري! من صداي مادران فرزند از دست داده را نمي‌شناسم.

گناه من نيست

با چشمان مضطرب و گريانم به دنبال يادگاري از آن روزها مي‌گردم. آري! از روي يک نياز و براي فهميدن يک راز بيشتر، دنبال سرداران رشيد صحنه‌هاي درد مي‌گردم. دنبال آنان که هنوز دلهاشان براي عطر پوکه‌ها و ترانه‌ي سنگرها مي‌تپد. دلم مي‌خواهد کسي برايم حديث ياران بي‌مزارتان، حديث گردان‌هاي گمنام و قصه سحرگاه‌هاي اعزام را بگويد. مي‌خواهم دلي عاشق برايم از دلهاي شکسته و پريشان بگويد. دلم مي‌خواهد دلي داغديده از حماسه ايثارتان و از شکوه ماندگار عاشقي‌تان برايم بگويد. چشمانم به دنبال چشمهاي باراني شما مي‌گردد و دل آواره‌ام دنبال دلهاي آسمان‌وار طوفاني شما مي‌گردد و من، در اين تنهايي به دنبال يک روح دريايي که برايم طلوع سرخ خنده‌هاتان را تفسير کند، گوش‌هايم به دنبال صدايي از غزل، ترانه‌تر مي‌گردد و نگاهم، به دنبال نگاهي ماندني‌تر از سپيده. آري! نگاهم از نگاه‌هاي آلوده بسياري بيزار است و از صداي غرقه در لجن.

گناه من نيست

من صداي هلهله، همهمه و گريه‌هاي رفتن کاروان شقايق‌ها را نشنيده‌ام. من، غم آواز مردان مرگ آفرين و فرياد شعله‌ور آنان را نشنيده‌ام. من، به دنبال نشان سرخ شمايم. من غمي بزرگ را در دل تسلي مي‌دهم. غم نبودن با شما، دوري از شما و غربت شما.

گناه من نيست

زمانه مي‌خواهد که، من بي غم و درد باشم. روزگار مي‌خواهد مرا به عشرت و شهوت دعوت کند. آري! زمانه مي‌خواهد که راحت تن فراهم کنم و روح سرگشته را رها سازم اما من نمي‌توانم لب فرو بندم. آري! من پيام خون شما را نشنيده‌ام و شايد نفهميده‌ام. خدا کند، شور جانبازي‌هاي شما، نگذارد زمزمه‌هاي ناپاک نامردان را نظاره کنم.

گناه من نيست

نگاه‌هاي ناپاک، چشم‌هاي بسياري را فريفته خود مي‌کنند و فريب مي‌دهند و به خواب غفلت مي‌برند. گويي آغاز خوابهاي خوش فرا رسيده است. خدا کند که روح بلندتان هميشه مرا مدد کند. بگذار حرفهايم، در دل بماند و عقده‌هاي غريبانه خود را در سينه، نگه دارم و زخم‌نامه غربت و تنهايي را برايت شرح ندهم. آري! بگذار هر از گاهي شميم نام پاکت را بشنوم و يادت را در دل زنده نگه دارم و تصويرت را در خاطره ايام جاري و باقي نگه دارم.

الهي آمين

نویسنده: ׀ تاریخ: شنبه 28 دی1387 ׀ موضوع: شهیدحاج محمد ایراهیم همت ׀ لینک این پست ׀

حاج همت

 

ویژگي‍های برجسته شهید :

او عارفی وارسته، ایثارگری سلحشور و اسوه‍ای برای دیگران بود كه جز خدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی و كسب رضای خدا و حضرت احدیت، شب و روز تلاش مي‍كرد و سخت‍ترین و مشكل‍ترین مسؤولیت های‍ نظامی را با كمال خوشرویی و اشتیاق و آرامش ‍خاطر مي‍پذیرفت.

سردار رحیم صفوی درباره وی چنین مي‍گوید :

« او انسانی بود كه برای خدا كار مي‍كرد و اخلاص در عمل از ویژگي‍های بارز اوست. ایشان یكی از افراد درجه اولی بود كه همیشه مأموریت‍ های سنگین برعهده ‍اش قرار داشت. حاج همت مثل مالك اشتر بود كه با خضوع و خشوعی كه درمقابل خدا و در برابر دلاورمردان بسیجی داشت، درمقابله با دشمن همچون شیری غرّان از مصادیق «اشداء علی الكفار، رحماء بینهم» بود. همت كسی بود كه برای این انقلاب همه چیز خودش را فدا كرد و از زندگیش گذشت. او واقعاً به امرولایت اعتقادكامل داشت و حاضر بود در این راه جان بدهد، كه عاقبت هم چنین كرد. همیشه سفارش مي‍كرد كه دستورات را باید موبه‍مو اجرا كرد. وقتی دستوری هرچند خلاف نظرش به وی ابلاغ مي‍شد، از آن دفاع مي‍كرد. ابراهیم از زمان طفولیت، روحی لطیف،عبادی و نیایشگر داشت. »

پدر بزرگوارش مي‍گوید :

« محمدابراهیم از سن 10 سالگی تا لحظه شهادت در تمام فراز ونشیب‍های سیاسی ونظامی، هرگز نمازش ترك نشد. روزی از یك سفرطولانی و خسته كننده به منزل بازگشت. پس از استراحت مختصر، شب فرا رسید. ابراهیم آن شب را با همه خستگي‍هایش تا پگاه، به نماز ونیایش ایستاد و وقتی مادرش او را به استراحت سفارش نمود، گفت: مادر! حال عجیبی داشتم. ای كاش به سراغم نمی ‍آمدی و آن حالت زیبای روحانی را از من نمي‍گرفتی.»

این انسان پارسا تا آخرین لحظات حیات خود، دست از دعا ونیایش برنداشت. نماز اول وقت را برهمه چیز مقدم مي‍شمرد و قرآن و توسل برنامه روزانه او بود. او به راستی همه چیزش را فدای انقلاب كرده بود. آن چیزی كه برای او مطرح نبود خواب وخوراك و استراحت بود. هر زمان كه برای دیدار خانواده‍اش به شهرضا مي‍رفت، درآنجا لحظه‍ای از گره‍ گشایی مشكلات و گرفتاري‍های مردم بازنمي‍ایستاد و دائماً در اندیشه انجام خدمتی به خلق‍الله بود.

 

شهید همت آنچنان با جبهه وجنگ عجین شده بود كه در طول حیات نظامی خود فرزند بزرگش را فقط شش بار و فرزند كوچكتر خود را تنها یكبار در آغوش گرفته بود.

او بسان شمع مي‍سوخت و چونان چشمه‍ساران درحال جوشش بود و یك آن از تحرك باز نمي‍ایستاد. روحیه ایثار و استقامت او شگفت انگیز بود. حتی جیره و سهمیه لباس خود را به دیگران مي‍بخشید و با همان كم، قانع بود و درپاسخ كسانی كه مي‍پرسیدند چرا لباس خود را كه به آن نیازمند بودی، بخشیدی؟ مي‍گفت: « من پنج سال است كه یك اوركت دارم و هنوز قابل استفاده است! »

او فرماندهی مدیرو مدبّر بود. قدرت عجیبی درمدیریت داشت. آن هم یك مدیریت سالم در اداره كارها و نیروها. با وجود آنكه به مسائل عاطفی و نیز اصول‍مدیریت احترام مي‍گذاشت و عمل مي‍كرد، درعین حال هنگام فرماندهی قاطع بود. او نیروهای تحت امر خود را خوب توجیه مي‍كرد و نظارت و پیگیری خوبی نیز داشت. كسی را كه در انجام دستورات كوتاهی مي‍نمود بازخواست مي‍كرد و كسی را كه خوب عمل مي‍كرد تشویق مي‍نمود.

بینش سیاسی بُعد دیگری از شخصیت والای او به شمار مي‍رفت. به مسائل لبنان و فلسطین وسایر كشورهای اسلامی بسیار مي‍اندیشید و آنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود كه گویی سالیان درازی در آن سامان با دشمنان خدا و رسول ص درستیز بوده است. او با وجود مشغله فراوان از مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سیاسی روز شناخت وسیعی داشت.

از ویژگي‍های اخلاقی شهید همت برخورد دوستانه او با بسیحیان جان بركف بود. به بسیجیان عشق مي‍ورزید و همواره در سخنانش از این مجاهدان مخلص تمجید و قدرشناسی مي‍كرد. « من خاك پای بسیجي‍ها هم نمي‍شوم. ای كاش من یك بسیجی بودم و در سنگر نبرد از آنان جدا نمي‍شدم

وقتی درسنگرهای نبرد، غذای گرم برای شهید همت مي‍آوردند سؤال مي‍كرد : آیا نیروهای خط مقدّم و دیگر اعضای همرزممان در سنگرها همین غذا را مي‍خورند یا خیر؟ و تا مطمئن نمي‍شد دست به غذا نمي‍زد.

شهیدهمت همواره برای رعایت حقوق بسیجیان به مسؤلان امر تأكید و توصیه داشت. او كه از روحیه ایثار واستقامت كم‍نظیری برخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقي‍اش در واقع معلمی نمونه و سرمشقی خوب برای پاسداران و بسیجیان بود و خود به آنچه مي‍گفت، عمل مي‍كرد. عشق وعلاقه نیروها به او نیز از همین راز سرچشمه مي‍گرفت. برای شهید همت مطرح نبود كه چكاره است، فرمانده است یا نه. همت یك رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمی وارسته.

نحوه شهادت :

شهید همت در جریان عملیات خیبر به برادران گفته بود: «باید مقاومت كرده و مانع از بازپس‍گیری مناطق تصرف شده، توسط دشمن شد. یا همه این‍جا شهید مي‍شویم ویا جزیره مجنون را نگه مي‍داریم.» رزمندگان لشكر نیز با تمام توان دربرابر دشمن مردانه ایستادگی كردند. حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیك بررسی كند، كه گلوله توپ در نزدیكی اش اصابت مي‍كند و این سردار دلاور به همراه معاونش، شهید اكبر زجاجی، دعوت حق را لبیك گفتند و سرانجام در 24 اسفند سال 62 در عملیات خیبر به لقاء خداوند شتافتند.

نویسنده: ׀ تاریخ: یکشنبه 1 اردیبهشت1387 ׀ موضوع: شهیدحاج محمد ایراهیم همت ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to 14eshgh.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20